gilaki.dr@gmail.com ۰۰۹۰۵۵۳۸۱۴۸۹۵۸
“تاثیر دعا” در قالب داستان
تاثیر دعا
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته
رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از  کلیسا برمیگشت …
در همین حال نوه  اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ،  پدر روحانی براتون چی موعظه  کرد ؟!
خانم پیر مدتی  فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :
عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم  نمیتونم به یاد بیارم  !!!
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :
تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .
خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :
عزیزم  ممکنه  بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!
نوه با تعجب پرسید :  تو این سبد ؟ غیر ممکنه
با این همه شکاف و درز داخل سبد  آبی توش بمونه !!!
رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد  : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد
سبد رو برداشت  و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت  و با لحن پیروزمندانه ای گفت :
من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :
آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست
اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!

نوشتن دیدگاه

X